دندون
هر روز که می گذشت کنجکاوی تو بیشتر می شد و دلت می خواست همه چیز رو امتحان کنی...از اوایل 9 ماهگی دستتو به مبل می گرفتی و چند قدمی راه می رفتی...کلی هم ذوق می کردی...من و بابایی هم هر شب که کارهای قشنگ تو رو می دیدیم....تو رو غرق بوسه می کردیم...دقیقا 9 ماه و یک روزه بودی که اولین دندون قشنگت در اومد...سفید و خوشکل مثل برف....کلی ذوقت کردم و خیلی خوشحال بودم...درست یک هفته بعدش دومیش هم در اومد ... خیلی درد کشیدی مامانی تا این دو تا دندونت در بیاد.....ولی خیلی صبور بودی و پر طاقت... ...
نویسنده :
مامان نجی
18:38
بدون عنوان
گل قشنگ مامانی منو ببخش که اینقدر پراکنده خاطراتت رو می نویسم عسلکم... ولی سعی می کنم همه چیزو کامل بنویسم باشه؟؟!!...دقیقا چهار ماهه بودی که تصمیم گرفتیم تو رو ختنه کنیم...خیلی میترسیدم و کلی هم تحقیق کردم که مدل سنتی باشه یا حلقه ای...که بالاخره حلقه ای رو چون دردش کمتر بود انتخاب کردیم...اون روز با مادرجون و پدر جونت و بابایی رفتیم مطب دکتر علی زاده..اول معاینه کرد و بعد هم تو روبردند توی اتاق و نزاشتن که من بیام و حدود 5 دقیقه بعد از رفتنت صدای جیغ بلندی اومد که دلم هری پایین ریخت...دلم شور میزد ولی مادر جون منو دلداری میداد که چیزی نیست و جیغش طبیعی هست و من نگران بودم...وقتی با پدر جون از اتاق بیرون اومدی به ظاهر آروم بودی ولی گل ماما...
نویسنده :
مامان نجی
18:37
تولد یک سالگیت...مبارک باشه قند عسلم...
پسر عسل مامان.خیلی دلم می خواست برات یه تولد مفصل بگیرم...ولی خوب نشد مامان گلی..سعی میکنم تولد دو سالگیتو مفصل بگیرم...ولی توی تولد یک سالگیت هم به ما که خوش گذشت...ولی شما همش گریه میکردی...نمیدونم چرا...برات یه کیک شکل خرگوش گرفتم که خیلی خوشکل بود مامانی..همه ازش تعریف میکردن..کلی هم کادو گیرت اومد...البته بگم به تعداد مهمونا بود...کلی هم عکس و فیلم گرفتیم..که بعدا عکساتو میزارم... ایشالا 120 ساله بشی...و خوشبخت...
نویسنده :
مامان نجی
18:37
قربون خوابیدنت برم...
شیرین زبونی هات...
شیطون بلای مامانی سلام...الان که مامانی داره واست مینویسه دقیقا ١ سال و ٣ ماه داری....عزیزکم چقدر دلم برات تنگ شده....من دارم این مطالبو از سر کار برات می نویسم....دلم واسه شیرین زبونی هات تنگ شده...حدود ٢٠ تا کلمه بلدی....خیلی هم با نمک حرف میزنی... صدای پیشی و ببعی رو بلدی...همراه با شعر توی ده شلمرود یه چیزایی زمزمه می کنی...و آخرش میگی واه واه واه...دست دست میگی...بیشتر اعضای صورتتو میشناسی....د د می گی....نیستش...میگی.....با با .....رفت....نی نی....شیر.....نه.....و کلی چیزای دیگه.....
نویسنده :
مامان نجی
18:34
راه افتادن
سلام مامانی قشنگم....از یک سالگی به بعدت حسابی شیطون و شیرین شدی....و خیلی خواستنی...عزیز دل مامان...توی تولد یک سالگیت دستتو به میز می گرفتی و راه می رفتی...و هر روز که می گذشت..کم کم خودت به تنهایی ایستادی....دقیقا 8 اردیبهشت بود که خودت به تنهایی و بدون کمک ایستادی..روز تولد خاله نرگس..و من و بابا کلی ذوق کردیم....روزی که برای اولین بار به تنهایی چند قدم برداشتی رو هیچ وقت یادم نمیره...که 10 اردیبهشت بود...که از خوشحالی داشتم پرواز می کردم...خیلی ناز راه می رفتی...اون روز آنقدر ذوقت کردم که تو هم از خنده های من می خندیدی.... و از اون روز به بعد همش خودت می ایستادی و می خواستی راه بری...و ما همش کنارت بودیم...چون خطرناک راه میرفت...
نویسنده :
مامان نجی
18:34




