آرتینآرتین، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

آرتین عشق مامانی و بابایی

بدون عنوان

قندكم..سلام...داشتم در مورد مسافرت برات تعريف مي كردم...خلاصه يه كم به ماشين عادت كرده بودي..و خيلي كم بهونه مي گرفتي...حدوداي ظهر رسيديم شمال...شهر نور..مي خواستيم اقامت كنيم..يه ويلا گرفتيم...كه دو خوابه بود...ناهار خورديم و عصر رفتيم دريا...و تو ذوق زده شده بودي....اينهمه آب ... و تو عاشق آب بازي بودي....كلي بازي كردي...بعدش هم رفتيم قايق سواري.....صبح فرداش..رفتيم نمك آبرود براي تله كابين..و دوباره عصر رفتيم دريا...و تو كلي كيف كردي...و حسابي بازي كردي...صبح فرداش به سمت مشهد حركت كرديم..و شب به شهر مشهد رسيديم...يا امام رضا...خودت مواظب همه كوچولو ها باش...مواظب كوچولوي منم باش...دوشنبه صبح رفتيم حرم...و ديگه حرم ماماني زياد قابل توصيف...
25 مهر 1390

بدون عنوان

سلام شيطونكم....خوبي عزير دلم....باز هم شرمنده..ماماني..كه دير سر زدم به وب لاگ...ولي قول ميدم همه چيزو بنويسم...يه چند روزي به خاط پستونك بي تاب بودي..و همش مي گفتي به به..آخه به پستونكت مي گفتي به به..منم جاش يه چيز ديگه بهت ميدادم..كه قهر مي كردي...و بعدشم گريه...الهي قربون قهر كردنت برم من.. ولي به جاش كلي رو حرف افتادي و يه كلمات با مزه مي گفتي.... بالاخره تصميمون رو قطعي كرديم و برنامه مسافرت رو ريختيم...گل قشنگم...قرار شد آخر شهريور بريم...اول بريم شمال..و بعدش بريم مشهد...ماماني نذر كرده كه تو رو تا سه سالگيت ببره پابوس امام رضا...الهي كه نگهدارت باشه....پنج شنبه 31 شهريور صبح زود با مامان جون زهره و باباجون كاظم حركت كرديم....
25 مهر 1390

بدون عنوان

سلام عسلکم....نباتم....جیگرم....اول بگم ببخشید دیر به دیر میام...چند مدت گرفتار شدم...خواستیم بریم توی شرکت بابابزرگ..که بنا به دلایلی نشد...بیخیال..بعدا بزرگ بشی شاید خودت بفهمی مامانی... حالا میخوام از خودت برات بگم...همش میخوای حرف بزنی...تند تند یه چیزایی میگی که مامانی کلی ذوقت میکنه...ولی اصلا نمیفهمم چی میگی...تازگی ها....خیلی با پسرعموت جور شدی....همش میخوای ادای کارای اونو در بیاری....اونم خیلی دوستت داره....وقتی میاد خونمون همش تو کارای خطرناک میکنی..همش دل مامان میریزه...ولی فرشته ها مراقبت هستند گلم... گل قشنگ مامان از دیروز تا حالا پستونک رو ازت گرفتم...اینقدر صبور بودی که اصلا براش گریه نکردی...دلم برات کلی سوخت..ولی م...
21 شهريور 1390

قربون حرف زدنت برم فسقل خان مامانی....

اینقدر شیرین و بامزه حرف میزنی.....وای دلم برات تنگ شد یهو.....دقیقا توی تاریخ 30 تیر 90 بهم گفتی مامان.....قربون مامان گفتنت برم.....برای اولین بار که گفتی...کلی ذوقت کردم....وقتی هم میگی...اینقدر پشت سر هم میگی ...مامان .مامان.مامان.....دلم ضعف رفت.... به ماشین میگی بور......وقتی شیر میخوای خودت میگی شیر........به جوراب و کفش با هم میگی کفش.... کلا خیلی باحال شدی....دوستت دارم مامانی...
5 مرداد 1390

بدون عنوان

شیطونک مامانی سلام.... این روا خیلی بامزه شدی...همش شیرین کاری می کنی...حرفهای بامزه میزنی...خاله نرگس بهت میگه نفسم....تو هم میزنی به سینت...همه ذوقت می کنن...همه عاشقتن مامان...وقتی باهات حرف میزنم تقریبا معنی همه چیزو میدونی...چون هرچی میگم بهش اشاره میکنی...فقط مونده که خودت کامل حرف بزنی گلم....عاشق سی دی هات هستی و بهشون میگی سی سی...و همشون رو خوب از حفظ شدی...اگه اونی که نمی خوای برات بزارم....اعتراض میکنی....و...اونی میخوای که تو ذهنت هست....و مامانی کلی قربون صدقت میره....ماشالا.. 
19 تير 1390

روزهای اول ورودت به خونه

گل قشنگ مامانی   هر روز مهمونا می اومدن که روی ماهتو ببینن. یکی میگفت شکل بابایی هستی. یکی میگفت شکل مامانی. بعضی ها هم میگفتن شبیه خاله نرگست شدی. فقط اینو میتونم بگم که خیلی ناز و ملوس بودی.... شب که تنها میشدیم بابایی همش باهات بازی میکرد. آخه عاشقت بود. یک ماهه که شدی مامانی تو رو برد عکاسی.تولد یک ماهگیت بود آرتین قشنگم. بعدش هم رفتیم شاهچراغ برای تشکر از اینکه سالم و سلامت هستی.....و این عکاسی رفتن ها هر ماه ادامه داشت......مامان فدات بشه که اصلا هم آروم نبودی و همش گریه میکردی و چه ماجراهایی داشتیم ما توی عکاسی... .مخصوصا تولد یک سالگیت که دو تا عکاسی رفتیم. ولی باز هم توی عکس چشمات گریونه گلم... ...
11 تير 1390

بدون عنوان

خلاصه جون مامان برات بگه قند عسلم زمانی که سر کار میرفتم همش به تو فکر می کردم...خیلی دلم برات تنگ میشد... ولی خیالم راحت راحت بود چون جایی بودی که بیشتر از خودم بهت توجه می کردن...همه اونجا عاشقت بودن...مخصوصا خاله نرگس. ...
11 تير 1390