هدیه خدا
گل قشنگم روزی که فهمیدم خدا یه فرشته کوچولو تو دلم گذاشته یه حس عجیبی داشتم. خیلی هم خوشحال شدم. وقتی به بابایی گفتم اونم خیلی خوشحال شد و گفت که باید مواظب خودم و توباشم. از اون روز تو شدی همه زندگی مامان. خیلی بهت فکر میکردم. تو اون موقع اندازه یه فندق کوچولو بودی.
روزها می گذشت و ما بیصبرانه منتظر اومدنت بودیم. روزی که دکتر سونوگرافی کرد با مامان زهره و خاله رفتم . آقای دکتر گفت که خداروشکر تو سالمی. و در مورد جنسیت گفت که شیطنتت به خاله نرگست رفته ولی جنسیتت نرفته. من خوشحال شدم که پسر بودی.
میدونی آخه من عاشق پسر بچه ها بودم. خلاصه مامانی و بابایی از اون شب تو فکر یه اسم قشنگ بودن برات. 
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


هدیه خدا
