خاطرات

مامان گلی. هر روزت یه خاطره بود. هر روز یه اتفاق جدید وهر روز شیرین تر می شدی عزیزکم. هر روز عشق و علاقه ما بهت بیشتر میشد.
فسقلی خان همه فکر مامان و بابایی رو مشغول خودت کرده بودی.با هم بیرون می رفتیم ولی شما همش گریه می کردی.
یادم میاد یه شب واسه شام رفتیم رستوران که از بس گریه کردی نه من شام خوردم نه بابایی و برگشتیم خونه
وقتی برگشتیم راحت گرفتی خوابیدی....بابایی می گفت نمیخواستی ما شام بخوریم؟؟!
مامان نذر کرده بود که ٦ ماهگیت ببرتت مشهد پابوس امام. و رفتیم البته با باباجون و مامان زهره و خاله نرگس. گل مامان اونجا که بودیم اصلا غذا نیمخوردی. و یه عالمه وزن کم کردی
ولی کلا خیلی خوش گذشت.این اولین سفرت بود...
از ٦ .٧ ماهگیت حسابی شیطون شده بودی..اول سینه خیز میرفتی و خودتو به یه چیزی میرسوندی که او نو توی دهنت کنی.بعدش که گاگله کردن رو یاد گرفتی وای وای .....هرچی که روی زمین بود دیگه سالم نبودن.....
اولین کلمه ای که گفتی بابا بود. بعدش اسم نرگس رو یاد گرفتی....آخه هم تو عاشق خاله نرگس بودی و هم اون عاشقت بود خیلی زیاد....
مامانی تصمیم گرفته بود بره سره کار ....و تو باید می موندی پیش مامان زهره...روزای اول خیلی برام سخت بود...واسه تو هم همین طور...ولی چاره ای نبود مامانی...باید می رفت...دیگه هم که شیر مامانو نمی خوردی و همش شیر خشک می خوردی... ولی خیلی کم...همه می گفتن مثل مامانت خوش تیپی....


خاطرات
